تبليغاتX
<> خاطرات شیرین کودکی...

خاطرات شیرین کودکی...

سالهادل طلب جام جم از ما میکرد....انچه خود داشت...زبیگانه تمنا میکرد...

 

این وبلاگ

 

 به زودی اغاز بهارخواهد کرد

+ نوشته شده در ?یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت?4:11 قبل از ظهر? به قلم? سیده فائزه ? |?

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

پرندگان نالیدند که بالهای ما رنجور راه است و

 

چشمهایمان ازرده از کشاکش تقدیر...هدهد خیره

 

در دوردست ها بالی به هم زد و از نو قصه اغاز

 

کرد سیمرغ پایان داستان نیست!!!!! داستانی

 

است در دل داستانی دیگر.... که چون از نو خوانی

 

اش زاده میشود درهیات  داستانی دیگر....

 

سپس به دور دست ها اشاره کرد و گفت

 

رسم بر خواندن است نه قصه شدن...بر رفتن

 

است نه جاده شدن...

 

ان که خواندن بداند داستان سیمرغ در دلش تکرار

 

 میشود و رفتن سرنوشتی مقرر پس باید بالی به

 

هم زد و ....

 

عمو پورنگ ممنونم که راهنمایی ام

کردی....خودت همینو میخواستی...

 

                      خدانگهدار...

 

به امید دیدار

+ نوشته شده در ?سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت?12:5 بعد از ظهر? به قلم? سیده فائزه ? |?

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ?پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت?2:2 بعد از ظهر? به قلم? سیده فائزه ? |?